
صدای غصه پیچیده
توو گوش بخت من انگار
چرا تکرار این قصه
یه جور دیگه شد اینبار
برای من که ویرونم
همه دنیا یه اجباره
یه چیزی مثل زخم هرروز
تورو توو سینه میکاره
دوباره خاطرات تو
میشه سربار این سینه
دوباره حس ناب تو
میون قصه میشینه
نمیخواد دیگه برگردی
دلم از حس تو سیره
هوای خوب تنهایی
داره دنیامو میگیره
میخوام باور کنه دنیا
یه روزی باز میخندم
در این قلب داغونو
به چشمای تو میبندم
درسته باورش سخته
میخوام باور کنه از نو
دل زخمیمو میبازم
به یه دیوونه غیر تو
توو این دنیای سردرگم
ترانم مثل هزیونه
یه چیزی داره دنیامو
به احساس تو میخونه
تو که توو قصه ی هرشب
برام اسطوره ی دردی
خودت خوب اینو میدونی
هنوزم میشه برگردی...
امیر...
30/08/90
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت   توسط امیرحسین رضوانی
|

از نگاهم انگار...
ساعت فاصله ها
بر لب طاقچه ی سرد اتاق
اندکی کند شده...
چشمهایم انگار...
بر تن چوبی در
مثل نارنجی پاییز درخت
چشم بر راه قدمهای بهار تو
دگر خشک شده...
دفتر شعر...
-که زاری به دل چاهم بود-
کنج دنج قفس خاطره خاموش شده...
وخدا هم - به نگاهم- انگار
بیشتر از همه اعصار زمان
به زبان ادب عامیه "بدجور"
فراموش شده...
ودر این نزدیکی...
که زمانی احساس
در خیابان دل و قافیه ها
شاد و بی دغدغه جولان میداد
تا ته کوچه ی سر سبز غزل هم
- حتی-
قحطی عشق و گل و نور شده...
آری...
این ذوق که روزی به هوایت خوش بود
کم کمک کور شده...
و نگاهم انگار...
از نگاهت اینبار
- بیشتر از همه ی خاطرها -
"تا ابد" دور شده...
امیر
13/07/90
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت   توسط امیرحسین رضوانی
|

وقتی که باشی میشه از خوبی دنیا بخونی
بغضای چند ساله رو از توو دل ابرا برونی
وقتی که باشی میشه از خاطره ها خالی بشم
کابوس غم رو ببری جاش مثِ رویا بمونی
اونقده رویایی میشم وقتی که باشی، توو دلت
ساده ترین حرف منم شعرای زیبا بدونی
حس نگاهت مثِ موج توو دل آروم منه
کاش بشه چشمامو توو اون آبی دریا بشونی
اونقده پاکی که کسی لایق قلبت نمیشه
دلهره دارم که منو با دلت همپا ندونی
کی میشه با رمز جنون حل کنمت توی دلم
شکل یه راز ابدی مثل معما میمونی
اشکای تنهایی من قهقهه ی شادی میشن
وقتی بگی از ته دل پیش من اینجا میمونی
مثل فرشته...نه ! واسه خوبی تو خیلی کمه
مثل خدا توی دلم یکه و تنها میمونی...
امیر...
۵ـ۶ـ۹۰
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت   توسط امیرحسین رضوانی
|
شب نامیدمت...
تا در سکوت نگاهت اشک شوم و
-دیوانه وار –
ببارم بر دامان صبورت...
تا از تاریکیت روشن دل شوم و
بینا شود نگاه از ازل کورم...
آسمان نامیدمت...
تا بر بیکران آبیت رها سازم
دردهای بی شمار روح دل آزرده ام را...
تا جسم نیمه جان احساسم را
آرامش و لطافت تن ابرگونت
بالین شود و
دستان پرستاران بالدارت
تیمار کنند قلب زخم آلودم را...
ماه نامیدمت...
تا از حضورت بیاموزم
رسم روشن ماندن در دل اقیانوس تیرگی را
خیره ماندن به روی تابان خورشید را
ومهر بخشیدن حتی از روشنایی عاریه را...
...
تورا "ماهِ آسمان ِشب " نامیدم
تو چه مینامی خود را؟
نابترین ماهِ آسمان بکرِ شبِ رمزآلودم...
امیر
۱۰/رمضان/۹۰
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت   توسط امیرحسین رضوانی
|

وقتی بغض بی تو بودن توو گلوم سنگ میشه
وقتی توو ثانیه هام اسم تو کمرنگ میشه
وقتی جات بارون حسرت میشه مهمون چشام
توو دلم حس میکنم دلت برام تنگ میشه
لحظه هایی که نگام خیره به ساعت میمونه
وقتی که پای همه ثانیه هام لنگ میشه
یه صدا انگاری از کنج دلم میگه،یه روز-
رنگ چشمای ترانم با تو خوش رنگ میشه
تیک تیک ساعت بی طاقت و بی صبر دلم
وقتی با ناز چشای تو هماهنگ میشه-
مثل این ترانه که نشسته جات توی شبام
-مثل لبخند دروغیت- چه خوش آهنگ میشه
فکر من نیستی ولی اون که شکستیش باغرور
واسه چشمای تو بدجوری دلش تنگ میشه...
امیر
۱۰/رمضان/۹۰
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت   توسط امیرحسین رضوانی
|
درامتداد تابش نگاهت
دورترین ستاره ی بی فروغم...
آنقدر به قلبم نتابیدی
هزاران سال عشقی پیش مرده ام!
اما...
آنقدر از تنها تابش – اتفاقیت-اندوخته ام
که تا آخرین قطره ی دلبریت
-سو سو زنان-
به انتظارت میدرخشم
و کمین میکنم
به امید آن روز که
به بهانه ی پس گرفتن یادگار روشنت
چشمک زیرکانه ام
بنشیند در نگاهت
و باز غرق نور شوم
از تابش خودخواهیت...
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت   توسط امیرحسین رضوانی
|

کنار پنجره ی شب،خیره به روی ماهِ ماه
به انتظارم، میخندی...
وبه دکمه ی چشمانم که به پیرهن سفید ماه دوخته ام
تا شاید لمس کنم نگاه ماهِ ماه را...
تا باز هم غافلگیرت شوم...
آنقدر حواسم را پرت میکنم
شاید تپشم را بدزدی...
چه خیال، شیرین میشود با تو
با نگاهت...
ستایشت...
سرایشت...
وکاش نوازشت...
ولی بازهم...
چه بی رحمانه- مثل هر شب- پلکهایم روی ماهِ ماه را
پس میگیرند از نگاه حریصم..
وتو..
چه رندانه از پس باران نگاهم
میروی و میبری آنچه را که
- زیرکانه-
تقدیمت کردم...
امیر...
6/5/1390
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت   توسط امیرحسین رضوانی
|
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت   توسط امیرحسین رضوانی
|

چـقـد حـس غـریـبـی دارم امـروز، چقد میپیچه حرفات توی گوشم
تـوو جـشن اولـیـن مـیـلاد بی تـو،به یـاد خـاطراتـت تـیـره پـوشـم
چـقـد بی نـوره ایـن روزا نگـاهـم،نگـاهـی که هـمیـشـه بـاتـوبـوده
که تـوو تـاریـکـی دنـیـا چـراغـش،فـقـط فـانوس چـشـمـای تو بوده
چـقـد حـال عـجـیـبـی دارم امروز،هـمـش مـیـبـیـنـمـت ایـنجا کنارم
همش وهم وهمش خواب وهمش تو، همش حس میکنم دستاتو دارم
چـقــد دلـگـیـر ودرگـیـر جـنـونـم،پـر از احـسـاس شـیـریـن غـم تـو
چـــقـــد آغـــوش ســرد و بی قــرارم ، پـرٍ ازجـای خـالـی تـن تـو
چـه روزای عـجـیـبـی دارم امـسـال،کـنـارت بی تو تنهایی میـشینم
چـقـد میلاد من بی تو قـشـنگـه،تـورو تـوو قـطـره ی اشـکـم میبینم...
امیر...
2/05/1390
به بهانه ی چهارم مرداد ماه،سالروز بیست و دومین لمس حضورم...
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت   توسط امیرحسین رضوانی
|

نشستی رو به روی من میون عکسای رنگی
تـو هـم انـگــار نـمـیـدونـی چه حـالـی داره دلـتنگی
با اون چشمای معصومت به من زل میزنی هر شب
ولی بـاز از غـم دوریـت
تـنـم مـیــسـوزه تـوی تـب
چقد از عاشقی گـفـتـیــم، نـمـونـد جونـی واسـه فـردا
اگر همپای مـن بـودی مـیـسـاخـتـیــم خـونـه رو ابرا
چجوری از توی ذهـنـم داری کـم مـیـشی هر لحـظه
یـه رسـمه، پـای دل مـونـدن فـقـط رسـوائی محـضه
نگـاهـت تـوو چـشام بـاشه چه حالی داره بی خوابی
دارم دیـوونـه مـیـشـم
مـن، تو پشـت شـیشه ی قابی
نـوشـتـی اونـور عـکسـت، که " قـلبم بی تو آرومه"
دیگه اصلا نمـیـپــرسـم چـه حـالی داری، معـلومـه!
یـه رسـمـه،خـط خـطی مـیـشـه دلا بـا قـلـبای سنگی
بـازم هـیـشـکی نمـیـفـهـمه چه حـالـی داره دلـتـنـگی...
امیر..
29/4/1390
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت   توسط امیرحسین رضوانی
|